![]() |
![]() |
|
| اینجا فریاد می شوم ... آب می شوم ازین لحظه های کشنده |
|
منتظر تو مانده ام یا خودم؟ تا کی در پی اسم گردی؟ اگر مرد طالبی ، دل در طلب مسمی زن .. از شب بو راهی تا رسیدن به شب بو نیست ، در میان ابرها ... · امشب مهمان هنرمندی شاهکار باران کوثری و حسن معجونی ، در میان ابرها بودیم .
چقدر زیبا بود . مثل یک کابوس قشنگ.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 21:28 توسط اقبال |
|
|
بوی مهربانی ، بوی ساز بوی شب بوهای سر به ناز خاطرات خفته اندر خواب آب تاک های انبوه از انگور ناب دشت های خاک زر ، باغ های پر نظر ، باد رقصنده میان کاج ها ، آفتاب روشنی مهتاب ها،
...
همه ش مال خودت!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 21:37 توسط اقبال |
|
|
هنگامی که صدای قدم هایت آمد ، یقین داشتم از در وارد می شوی. قدم ها فرق عجیبی کرده بودند ، سبکتر بودند ، رازناکی تازه ای یافته بودند ، گرچه آهنگشان همان همیشگی بود ، ولی حرف تازه ای می زد ، می گفت آرامش ، می گفت دوری ، می گفت سرما ، می گفت خواب ; ... باران سرد باریدن گرفت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 18:48 توسط اقبال |
|
|
این هم واسه خود خود چشمها ت :
Alas my love you do me wrong To cast me off discourteously; And I have loved you oh so long Your love and goodwill for to have. I have been ready at your hand To grant whatever thou would'st crave; I have waged both life and land Your love and goodwill for to have. Thy petticoat of sendle white With gold embroidered gorgeously; Thy petticoat of silk and white And these I bought gladly. Green sleeves was my delight, Green sleeves my heart of gold Green sleeves was my heart of joy And who but my lady green sleeves. L.M |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17:1 توسط اقبال |
|
|
امروز چقدر هوا بوی تو رو میداد.
خیال کردم تو بر سرم سایه افکندی ...
ولی بخار روی شیشه بود.
با خودم گفتم
آنچه هستی تو همه تنهاییم ، و انچه می ماند برایم همه تنهاییت.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:57 توسط اقبال |
|
|
این روزها هوا غیر قابل تنفس است … می خواهم پنجره را باز کنم ، وای!… امان از راز زندگی ، اشتباه فکر ، نادانی بشر . یک عشق خالی ، این تنها چیزیست که من به دنیا آورده ام ، این تنها استعدادم بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 18:41 توسط اقبال |
|
|
من اگر خاک ، اگر تیشه و سنگ ، تو همه مهر همه بارانی ، تو مهربانی.
دفتر مهربانیهات بازه؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 23:48 توسط اقبال |
|
|
کجا ایستاده ام ؟ یا تو به کجا می نگری ؟ به من یا بلندیهای فراز ، من با تو از خود بی خود می شوم ، نابود می شوم ، |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 20:15 توسط اقبال |
|
|
اگر ناچار باشم میان خیانت به کشورم خیانت به دوستم یکی را برگزینم ، امیدوارم دل آن را داشته باشم که خیانت به کشورم را برگزینم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 22:40 توسط اقبال |
|
|
تا گوشت و خون دارم دعا می کنم... فطرت پست ما رویاهای خودش را دارد ، تو متعلق به آن مزرعه ای که بادگیره ، اما حاصل خیز، در نیمه راه در میان خلنگزار متروک و دریای نا مسکون ، اینجا گهگاه تو باید پایین بیایی و من بالا روم ، تا پیوند آسمانیمان را با دیداری پاره کنیم. امروز دیدمت مثل همیشه ... ولی خوشحال شدم ، لبخند تو آیینه رو وعده داد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 21:39 توسط اقبال |
|
|
نمی دانم در این دالان هزار چهرگی شب بو کجا ایستاده؟ رنگ آسمان است یا دریا (مثل چشمهایش) شاید رنگ آفتاب است من دلم تاریک کاش می دیدم شب بو تو می بینی یکبار بیا بگو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 1:2 توسط اقبال |
|
|
اینجا هیچکسی نیست که فریاد کند خنکای دلی خالی را
اینجا عشق یعنی امروز نفرت یعنی فردا صبح نفرتم را بر یخ می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 12:34 توسط اقبال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |