تبليغاتX
یخ نوشته
اینجا فریاد می شوم ... آب می شوم ازین لحظه های کشنده

 

از سر راهم کنار روید ای رویاها ،

 

درخت ها ، صندلی ها  ، تیرهای چراغ برق ،

 

سوسک ها و ای انسان ها !!!

 

دور شوید از زیر این پاها ای سنگریزه های کوچک ...

 

از سر راهم دور کنید چهره های بزرگ را ...

 

راه درازی در پیش دارم ... می خواهم سلام کنم !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 12:36  توسط اقبال | 
به یاد (وغ وغ ساهاب) صادق هدایت

یک گلی هست به اسم شب بو     ،     قلب من می تپه براش مثل هلو

 

یک روز این شب بوی  خوش سیما   ،   چشم کور منو کرد به خودش بینا

 

دلم زد و عاشق زارش شدم   ،    همین جور حیرون توی کارش شدم

 

دو سال گذشت و من عاشق بودم     ،    ولی حیف ساکت  ساکت بودم

 

تا یک روز یه برج دویست طبقه   ،    که همش می داد با من مسابقه

 

گفت برو رواست بهش بگو سلام   ،   عشق خودتو علناً بکن اعلام

 

منم تصمیم گرفتم سلام کنم ............

 

بقیه اش رو بعداً می نویسم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 17:6  توسط اقبال | 

 

ذره ذره ، از درون خالی می شوم ،

 

می ماند فقط یک پوست کاغذی ترسو که می خواهد به یک گل سلام کند .

 

می دونی ، مثله اینه که آدم بخواد تو استخر بشا.. !

 

خیلی ترس داره ولی آی کیف می ده.

 

سلام !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 0:6  توسط اقبال | 
[IMG]http://tinypic.com/ibhnvn.jpg[/IMG]

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 22:53  توسط اقبال | 

 

امروز هم مثل دیروز دوباره سکوت ،

 

فردا هم مثل امروز دوباره سکوت ،

پس کی فرا می رسد این زمان شکست ، با یک سلام ...

 

و تویی که هر روز شب بو تر می شوی .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 23:5  توسط اقبال | 

تنها قدم می زنم ، تنها می خندم ، تنها درد می کشم ،

 

تنها می آیم ، تنها می روم ، تنها می میرم .

 

کف دستم جوانه زده ، پایم در خاک سفت شده ،

 

زنبورها گردم حلقه زدند، تشنه ی رطوبت زمینم ،

 

در چمنزار بالای سنگ قبری تنها ،  یک شاخه گل شب بو روئیده ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 23:1  توسط اقبال | 

نمی شود دور از تو ایستاد و نگاهت کرد،

 

نمی شود نزدیکت ایستاد و نگاهت کرد،

 

انگار گرمایی می کشه منو سمت خودت ، از یه جا که جلوتر می آم ،

یهو همه جا یخ می زنه ، دیگه گام از گام نمی تونم بردارم ،

فقط می لرزم و نگاهت می کنم...

 

         خیال در همه عالم برفت و باز آمد       که از وجود تو خوش تر ندید جایی را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 23:32  توسط اقبال |