![]() |
![]() |
|
| اینجا فریاد می شوم ... آب می شوم ازین لحظه های کشنده |
|
اگر روز مرگی یکنواختی را در نظر بگیری که آخرش خودت را گرفتار آن می بینی ، خوب من راحت می گویم آن روزها زیبا بود . آن روزها که عشق آسان بود و عاشق مثل مست قی کرده ، مثل کسی که هنگام شرشر شاشیدن دست نگه می دارد تا از زورمندی و سرشاری آن جویبار لذت ببرد ، یا از تهوع می ایستد تا از قی اش ستایش کند . دعا می کنم ، التماس می کنم ، بانگ بر می دارم که شب بو دوستت دارم نازنین شب بو ، شعر از برشده ام ، خویشتن خودم ، کودکیم ، ....تا ابد منتظر خواهم ماند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 22:57 توسط اقبال |
|
|
شب بو ! بیا مهربون ، بیا خوش بو حالا دیگه تو باید بنویسی !
روی برگ گل بنویس این یخ ها همش آب میشن به پای اون گل ... اون گلی که اسمش شب بوست اون گلی که توئی ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 0:50 توسط اقبال |
|
|
زین پس محزون و خاموشم ، عشقت خاکسترم کرد در دست باد پاییزی ، نشکفته پرپرم کرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 23:1 توسط اقبال |
|
|
قاصدک خیس ز باران جنوب ، خسته از بی حرمتی باد خزان ، آرام ، آرام می رفت که رسد پای گل خوش بویی . طی این راه چقدر سخت ، لیک می رفت و می رفت . هر بار که هر پره از آن بهر هوا می چرخید ، می گفت خدا راز گل شب بو را ، از کی آورد پدید ؟ گلبرگش سرخ وسفید ، پرچمش آبی رنگ ، ساقه اش رنگ خدا ، ناز و قشنگ . قاصدک اما ، پرپر بوی دل آویز گل شب بو شد... ...شب بو تو مرا پایانی من تو را عشق فروریخته ی پنهانی ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 22:18 توسط اقبال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |